با او که ما را تا بچگی ها می بَرَد

صدایش را که می شنوم روی صندلی میخکوب می شوم؛ چند ثانیه ای زمان می برد تا از جایم بلند شوم و به سوی صدا بروم. کودکی و رادیوی نقره ای رنگ خانه در ذهنم زنده می شود؛ هیجان همان روزها زیر پوستم می دود؛ زنگ صدای سرشار از شادی و امیدش را در پاسخ به سلامم می شنوم. در آغوشش می گیرم و با همه احساسم به او می گویم در کودکیم چه آرامشی را با صدایش تجربه کرده ام. صدایی که به قصه ها جان می داد و همراه دنیای کودکانه و معصوم من و ما بود و هست. 

دقایق به سرعت می گذرد و من هستم که باز به قصۀ مادر قصه گوی رادیو، «مریم نشیبا» مشتاقانه گوش می دهم.

آمدنش به کلینیک بیمارستان نور و معاینه شدنش را هم مانند قصه های شیرین بیان می کند و باز هم از عشقش به مردم می گوید و از تلفن هایی که به او می شود؛ از یک مادر، از سربازی در کنار مرز، از پیرمردی که یاد نوه اش افتاده و از آدم هایی که قصه زندگی شان را در صدای گرم او مرور می کنند. مریم نشیبا باید تحت عمل جراحی آب مروارید قرار گیر تا نور، به دیدگانی بازگردد که سال هاست کلمات را جور دیگری می بینند.